امشب هم به نيمه رسيد

بسم الله الرحمن الرحيم 


 


 


ديگر نه تابي مانده ، نه تواني ... ! مي لرزند ، درست شبيه دانه مرواريد هاي روي گونه ام ، مي لرزند ... دست هايم ، دست هاي عزيزم ... دست هاي نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخي و طراوت .. دست هايم ديگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پي شان واژه جريان دارد و ديگر ناي بلند شدن ندارند ... دست هايم خسته اند ... بي حسند ... دلشان خواب مي خواهد ... دلشان آرام و قرار مي خواهد .. دلشان ... 


پشت سرم مي سوزد ... ديگر توان اشک ريختني نيست ... دو قطره اي که مي بارم ، اين چشم هاي لعنتي شروع مي کنند به سوختن و سوختن و سوختن و تا خود صبح روي هم نرفتن و تورم و تورم و تورم ... 


ناي نوشتن نيست ، تواني نيست و رمقي ... اين نوشته را به نيمه نرسيده ، تورم چشم هاي سرخ و لرزش بي وقفه ي دست هاي رنگ پريده و سوزش بي رحمانه ي پشت سرم ، به پايان مي برند ... ! و نشد که امشب هم سبک شوم ... 


 


#س_شيرين_فرد 


منبع این نوشته : منبع
تورم ,سوختن ,نيست ,دلشان ,ديگر ,هايم ,خواهد دلشان

امشب هم به نيمه رسيد

بسم الله الرحمن الرحيم 


 


 


ديگر نه تابي مانده ، نه تواني ... ! مي لرزند ، درست شبيه دانه مرواريد هاي روي گونه ام ، مي لرزند ... دست هايم ، دست هاي عزيزم ... دست هاي نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخي و طراوت .. دست هايم ديگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پي شان واژه جريان دارد و ديگر ناي بلند شدن ندارند ... دست هايم خسته اند ... بي حسند ... دلشان خواب مي خواهد ... دلشان آرام و قرار مي خواهد .. دلشان ... 


پشت سرم مي سوزد ... ديگر توان اشک ريختني نيست ... دو قطره اي که مي بارم ، اين چشم هاي لعنتي شروع مي کنند به سوختن و سوختن و سوختن و تا خود صبح روي هم نرفتن و تورم و تورم و تورم ... 


ناي نوشتن نيست ، تواني نيست و رمقي ... اين نوشته را به نيمه نرسيده ، تورم چشم هاي سرخ و لرزش بي وقفه ي دست هاي رنگ پريده و سوزش بي رحمانه ي پشت سرم ، به پايان مي برند ... ! و نشد که امشب هم سبک شوم ... 


 


#س_شيرين_فرد 


منبع این نوشته : منبع
تورم ,سوختن ,نيست ,دلشان ,ديگر ,هايم ,خواهد دلشان

مادر ......

هوالرحمن الرحيم


 


 


علم فقه نخوانده ام ، کفايه و مکاسب و خيارات پاس نکرده ام ، حتي سطوح حزوي را نيز نمي دانيم از يک تا سه است يا از سه تا يک ... لکن يک چيز مي دانم ... اگر نظر من را بخواهيد مي گويم به يقين نماز آيات مشابه نامش نشانگر يکي از برترين آيات خداوندي  ، مادر است ! شايد عجيب باشد ... شايد که نه ! قطعا عجيب است نمازي که شهره است به وحشت  چگونه مي تواند نمايانگر فرشته اي از برترين و مقرب ترين فرشتگان خدا باشد ؟! چگونه مي توان نسبت ترس داد به سکينه اي که در قلوب نازل شده است ؟! کفر نمي گويم ... ديوانه نشده ام ... نماز آيات را از برم و مادر ، عمق جان تطهير شده اش به جانم بسته است .... 


نيت ... که نيت اين خلق با تمام آفريده هاي ديگر فرق مي کرد ... که نيتش از جنس نور بود و دلسوزي شقايق به ترس چشم خوردنش وان يکاد به زبان ... که قامت کعبه ز تقليد او چادر مشکي بر تن کرده و آيه آيه ي حق طلاکوب کرده که هر قدمش تفسيري است بر دريايي که شان نزولش قلب مهربان مرد عرب ، نبي خاتم (ص) ... عارف نيستم لکن مي دانم در مسلک عارفان ، نشانه ها مقدسند . نشانه ها مقدسند و هر اتفاق کوچک و هر چيزي يک تنديس تقدس است که تبرک مي کند جهان را به وجود مقدس يگانه خالق بي نظير هستي و ما موظيم به ديدن اين نشانه ها ... به پرستششان ... به ذکرشان ، به علمشان ، به فکرشان ، به ... . الله اکبر ، که خدا بزرگ است . بزرگتر از هر آنجه تا کنون ديده ايد و پنداشته ايد ... الله اکبر ، که اعطيناک ، عطاي بسياري است که تو را شامل شده و از نور تو ، جهان هستي از ابتر به در شده ... الله اکبر که والاست ، هديه اي که ملائک ز نسيم پيشگاه او به عروج در مي آيند و بهشت ، به زير گام هاي او خود را مي کشد تا تبرک کند ، ذره ذره خاک خود به کمياي تربت کربلا و آب حوض کوثر و گوهر وجود نفخ شده درش ....  والا تر از مادر ( سلام الله عليها )‌سراغ داريد که عالمي به شيدايي او به دور خورشيد سرگردان و حيران بگردد و بگردد و بگردد و به دور خويش نيز آشفته و پيوسته بگردد و رو سياه و زرد کند ؟! 


آيه آيه اربا اربا شده است به رکوعي که مادري ميان دشت ، نازدانه هايش يکي يکي ... دست يکي ... سر يکي  ... عطش يکي ... گوشواره يکي ... آتش يکي و زينب ( سلام الله عليها ) زينب ها يکي يکي درست بر وزن استوار و هم رديف فاطمه وار ، ياعلي ناله مي کردند ... آيه آيه ، تقطيع شد به دانه دانه مرواريد هايي که تکه تکه ، کل ارض را کربلا کردند ... به دانه دانه لاله هايي که بعد زمان را در يک بي نهايت ضرب کردند و در آمد حاصلش ، کل يوم ... !


ماه مي گيرد که مادري دست بر پهلو گرفت ... که مادري رو گرفت .... که ماهي چادر سياه شب ، حجاب درد کرد ...


زمين بر خود مي لرزد ، که زمين لرزيد ز لرزش دست هايي مانده بر در ... 


نماز آيات واجب مي شود ...


قضا دارد ...


که اين آيت را متذکر نمي شويد ؟!


بسم الله الرحمن الرحيم که مهربان ترين مهربانان ، مهرباني اش را هديه کرد به مادري در روز ازل ، قل هو الله احد که شهادت دهد بر وحدت وجود تمام مادر ها ... بر در نبي ( عليهما السلام ) ... بر ... الله صمد ... که عالمي به حاجت چادر خاکي اش ، دست دراز کرده و گلخانه اي به وسعت تمام هفت آسمان و زمين ، عطر از او به سوقات مي برند ... رکوع و رکوع و رکوع ... تکرار و تکرار .. که مادري هر ثانيه اش آرام قامت خم کردن بر بوسيدن گونه ي فرزندي بود ... بوسيدن هاي تکراري بي تکرار ... احساس ناب تغزل ... مطلع هستي ... مادر ... ! 


 


ـــــــــــــــ


+ مدت ها بود که مي خواستم بنويسم ... مدت ها ... لکن در عين دنياي حرف بودنم ، واژه اي نبود ... از تولدم ... از حرف هاي ناگفته ي تمام اين مدت ها ... اما امشب ، امشب فرق مي کرد ... بايد نوشته مي شد ... بايد ! حتي اگه حرفي نبود .. با قرآن جشن تکليفم شروع کردم ... حس ناب همون شروع ... دعا کنيد ...


+ عيدتون خيلي خيلي مبارک ، روز تموم مادراي گل مبارک ... 


+ #س_شيرين_فرد


 


منبع این نوشته : منبع
الله ,مادر ,مادري ,تمام ,دانه ,بگردد ,الله اکبر ,دانه دانه ,الله عليها ,سلام الله ,نماز آيات

مادر ......

هوالرحمن الرحيم


 


 


علم فقه نخوانده ام ، کفايه و مکاسب و خيارات پاس نکرده ام ، حتي سطوح حزوي را نيز نمي دانيم از يک تا سه است يا از سه تا يک ... لکن يک چيز مي دانم ... اگر نظر من را بخواهيد مي گويم به يقين نماز آيات مشابه نامش نشانگر يکي از برترين آيات خداوندي  ، مادر است ! شايد عجيب باشد ... شايد که نه ! قطعا عجيب است نمازي که شهره است به وحشت  چگونه مي تواند نمايانگر فرشته اي از برترين و مقرب ترين فرشتگان خدا باشد ؟! چگونه مي توان نسبت ترس داد به سکينه اي که در قلوب نازل شده است ؟! کفر نمي گويم ... ديوانه نشده ام ... نماز آيات را از برم و مادر ، عمق جان تطهير شده اش به جانم بسته است .... 


نيت ... که نيت اين خلق با تمام آفريده هاي ديگر فرق مي کرد ... که نيتش از جنس نور بود و دلسوزي شقايق به ترس چشم خوردنش وان يکاد به زبان ... که قامت کعبه ز تقليد او چادر مشکي بر تن کرده و آيه آيه ي حق طلاکوب کرده که هر قدمش تفسيري است بر دريايي که شان نزولش قلب مهربان مرد عرب ، نبي خاتم (ص) ... عارف نيستم لکن مي دانم در مسلک عارفان ، نشانه ها مقدسند . نشانه ها مقدسند و هر اتفاق کوچک و هر چيزي يک تنديس تقدس است که تبرک مي کند جهان را به وجود مقدس يگانه خالق بي نظير هستي و ما موظيم به ديدن اين نشانه ها ... به پرستششان ... به ذکرشان ، به علمشان ، به فکرشان ، به ... . الله اکبر ، که خدا بزرگ است . بزرگتر از هر آنجه تا کنون ديده ايد و پنداشته ايد ... الله اکبر ، که اعطيناک ، عطاي بسياري است که تو را شامل شده و از نور تو ، جهان هستي از ابتر به در شده ... الله اکبر که والاست ، هديه اي که ملائک ز نسيم پيشگاه او به عروج در مي آيند و بهشت ، به زير گام هاي او خود را مي کشد تا تبرک کند ، ذره ذره خاک خود به کمياي تربت کربلا و آب حوض کوثر و گوهر وجود نفخ شده درش ....  والا تر از مادر ( سلام الله عليها )‌سراغ داريد که عالمي به شيدايي او به دور خورشيد سرگردان و حيران بگردد و بگردد و بگردد و به دور خويش نيز آشفته و پيوسته بگردد و رو سياه و زرد کند ؟! 


آيه آيه اربا اربا شده است به رکوعي که مادري ميان دشت ، نازدانه هايش يکي يکي ... دست يکي ... سر يکي  ... عطش يکي ... گوشواره يکي ... آتش يکي و زينب ( سلام الله عليها ) زينب ها يکي يکي درست بر وزن استوار و هم رديف فاطمه وار ، ياعلي ناله مي کردند ... آيه آيه ، تقطيع شد به دانه دانه مرواريد هايي که تکه تکه ، کل ارض را کربلا کردند ... به دانه دانه لاله هايي که بعد زمان را در يک بي نهايت ضرب کردند و در آمد حاصلش ، کل يوم ... !


ماه مي گيرد که مادري دست بر پهلو گرفت ... که مادري رو گرفت .... که ماهي چادر سياه شب ، حجاب درد کرد ...


زمين بر خود مي لرزد ، که زمين لرزيد ز لرزش دست هايي مانده بر در ... 


نماز آيات واجب مي شود ...


قضا دارد ...


که اين آيت را متذکر نمي شويد ؟!


بسم الله الرحمن الرحيم که مهربان ترين مهربانان ، مهرباني اش را هديه کرد به مادري در روز ازل ، قل هو الله احد که شهادت دهد بر وحدت وجود تمام مادر ها ... بر در نبي ( عليهما السلام ) ... بر ... الله صمد ... که عالمي به حاجت چادر خاکي اش ، دست دراز کرده و گلخانه اي به وسعت تمام هفت آسمان و زمين ، عطر از او به سوقات مي برند ... رکوع و رکوع و رکوع ... تکرار و تکرار .. که مادري هر ثانيه اش آرام قامت خم کردن بر بوسيدن گونه ي فرزندي بود ... بوسيدن هاي تکراري بي تکرار ... احساس ناب تغزل ... مطلع هستي ... مادر ... ! 


 


ـــــــــــــــ


+ مدت ها بود که مي خواستم بنويسم ... مدت ها ... لکن در عين دنياي حرف بودنم ، واژه اي نبود ... از تولدم ... از حرف هاي ناگفته ي تمام اين مدت ها ... اما امشب ، امشب فرق مي کرد ... بايد نوشته مي شد ... بايد ! حتي اگه حرفي نبود .. با قرآن جشن تکليفم شروع کردم ... حس ناب همون شروع ... دعا کنيد ...


+ عيدتون خيلي خيلي مبارک ، روز تموم مادراي گل مبارک ... 


+ #س_شيرين_فرد


 


منبع این نوشته : منبع
الله ,مادر ,مادري ,تمام ,دانه ,بگردد ,الله اکبر ,دانه دانه ,الله عليها ,سلام الله ,نماز آيات

درد نامه

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


 


مي داني چيست ؟! نوشتن هميشه مرهمي بر حرف هاي ناگفته اي بود که هميشه در سينه پنهانشان مي کردم ...


يک وبلاگ قديمي هم مي شد سنگ صبور نوشته هاي چندين و چند ساله ... 


مي داني چيست ؟! هميشه از کنارم رد مي شدند و متن ها و قلمم را تحسين مي کردند ، گه گاه خون دل نوشته ها مي شد برگزيده ي اين مجله و آن مجله و گه گاه ...


اما هيچ وقت ، هيچ وقت و هيچ گاه کسي ندانست تا نشستن به انتظار خوابيدن همه ، براي باز کردن يک لب تاب قديمي و خريدن يک خواب آرام به بهاي اشک ريختن به پشت همين کليد هايي که تند تند رويشان مي زنم چقدر درد دارد ...


هيچ کس نفهميد که من هيچ گاه تايپ سريع ده انگشتي را در هيچ کلاسي نياموختم ... 


هيچ کس نفهميد که ناخودآگاه دانستن جاي کليد ها ، حاصل شب بيداري هايي به درد است ... 


به دردي که هيچ کس نفهميد ...


هيچ کس نفهميد پف زير چشم هايم ، صبح ها از بي خوابي ديشب نيست ...


هيچ کس درد ِ خواب هاي نداشته ي اين سالهايم را نفهميد ...


هيچ کس ... 


مي داني چيست ؟!


يک وقت هايي اد ليستت هرچقدر بلند و کانتکت هايت هرچقدر بيشتر باشند ، تنها تري ...


هي متن هايت را فروارد مي کني و هي برايت استيکر آفرين و احسنت و واااو وِري گود مي فرستند ، جماعتي که حوصله ي تايپ کردن نيز هم ندارند ...


اين جماعت حوصله ي خودشان را هم ندارند .. ، چه انتظار مي رود ... ؟!


انتظار داري درد و دل هايت را با يک وبلاگ سالخورده که هيچ گاه رهايت نکرد ، با دقت و کامل بخوانند ؟! 


انتظار داري درد تمام اين واژه ها را آنطور که تو با خون دل آميختي درک کنند ؟!


من بعيد مي دانم ... !


براي دل خودت مي نويسي اما خودت هم مي داني 


گاه مخاطبي


هر چند غريبه


هرچند دور ... 


که بخواند


که بداند


مي تواند


بکاهد


از تمام 


درد هاي


هر شب تو !


 


ــــ


+ و اينجاست که ايمان مي آورم به اين بيت :


اگر اهل دلي ديدي ، سلام من رسان بر وي             که کمتر يافتم هرجا فزونتر جست جو کردم 


 


+ دلم ميخواد بدوم ... بدوم و دور بشم ، از خودم ... از آدمايي که دورمو گرفتن ... برم و يه جايي خودم رو جا بذارم ... جايي که هرگز کسي پيداش نکنه .... !


+ چقدر آرزو ها داشتيم :)


#س_شيرين_فرد


منبع این نوشته : منبع
نفهميد ,هايت ,هايي ,هميشه ,چيست ,داني ,داني چيست

درد نامه

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


 


مي داني چيست ؟! نوشتن هميشه مرهمي بر حرف هاي ناگفته اي بود که هميشه در سينه پنهانشان مي کردم ...


يک وبلاگ قديمي هم مي شد سنگ صبور نوشته هاي چندين و چند ساله ... 


مي داني چيست ؟! هميشه از کنارم رد مي شدند و متن ها و قلمم را تحسين مي کردند ، گه گاه خون دل نوشته ها مي شد برگزيده ي اين مجله و آن مجله و گه گاه ...


اما هيچ وقت ، هيچ وقت و هيچ گاه کسي ندانست تا نشستن به انتظار خوابيدن همه ، براي باز کردن يک لب تاب قديمي و خريدن يک خواب آرام به بهاي اشک ريختن به پشت همين کليد هايي که تند تند رويشان مي زنم چقدر درد دارد ...


هيچ کس نفهميد که من هيچ گاه تايپ سريع ده انگشتي را در هيچ کلاسي نياموختم ... 


هيچ کس نفهميد که ناخودآگاه دانستن جاي کليد ها ، حاصل شب بيداري هايي به درد است ... 


به دردي که هيچ کس نفهميد ...


هيچ کس نفهميد پف زير چشم هايم ، صبح ها از بي خوابي ديشب نيست ...


هيچ کس درد ِ خواب هاي نداشته ي اين سالهايم را نفهميد ...


هيچ کس ... 


مي داني چيست ؟!


يک وقت هايي اد ليستت هرچقدر بلند و کانتکت هايت هرچقدر بيشتر باشند ، تنها تري ...


هي متن هايت را فروارد مي کني و هي برايت استيکر آفرين و احسنت و واااو وِري گود مي فرستند ، جماعتي که حوصله ي تايپ کردن نيز هم ندارند ...


اين جماعت حوصله ي خودشان را هم ندارند .. ، چه انتظار مي رود ... ؟!


انتظار داري درد و دل هايت را با يک وبلاگ سالخورده که هيچ گاه رهايت نکرد ، با دقت و کامل بخوانند ؟! 


انتظار داري درد تمام اين واژه ها را آنطور که تو با خون دل آميختي درک کنند ؟!


من بعيد مي دانم ... !


براي دل خودت مي نويسي اما خودت هم مي داني 


گاه مخاطبي


هر چند غريبه


هرچند دور ... 


که بخواند


که بداند


مي تواند


بکاهد


از تمام 


درد هاي


هر شب تو !


 


ــــ


+ و اينجاست که ايمان مي آورم به اين بيت :


اگر اهل دلي ديدي ، سلام من رسان بر وي             که کمتر يافتم هرجا فزونتر جست جو کردم 


 


+ دلم ميخواد بدوم ... بدوم و دور بشم ، از خودم ... از آدمايي که دورمو گرفتن ... برم و يه جايي خودم رو جا بذارم ... جايي که هرگز کسي پيداش نکنه .... !


+ چقدر آرزو ها داشتيم :)


#س_شيرين_فرد


منبع این نوشته : منبع
نفهميد ,هايت ,هايي ,هميشه ,چيست ,داني ,داني چيست

متفاوت تر از هر سال

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


هميشه سعي کرده بوديم مناسب هاي پيش رو را با اندک تواني که در قلممان نهفته است با واژه واژه ي خلق شده فقط بخاطر عزيزانمان ، خاص تر و صميمي تر از هر جاي ديگر و هر متن ديگري تبريک بگوييم . حال ، پيش رو بزگترين مناسبت باستاني ايراني است و ما مانده ايم و نيمه شب و يک لب تاب که کور سويي نور دارد و کتاب زيستي که روي تختمان باز افتاده ... هميشه گفته اند سالي که با سال ديگر تفاوت نکند را جزو عمر به حساب مياور و اصلا روزي که نسبت به روز بعدش تغيير نکرده باشي و بهتر نشده باشي را از حساب روز هاي سنت کم کن و به حالش ماتم بگير فلذا در راستاي ايجاد تغيير و تحول بنيادين امسال بر آن شديم تا جاي قلم و کاغذ گرديده بر طبع شعر ، همان قلم و کاغذ را بر طبع کنکور بگردانيم و فعلا زير اين ديگ صور خيال را کم نموده تا جوشش ننمايد در عين حال يک قل ريزي در تمام اين مدت بزند که سرد نشود ! در راستاي همين جان کندن هاي دور از جانمان شبيه اسب - که تا بيست و هشت اسفند ادامه داشت و با اجازه ي بزرگتر ها فرداي سال نو هم با مدرسه اي سخت کوش شروع خواهد شد - نيز امسال هفت سينمان خلاصه شد به همان سين تحت فشار و گير افتاده ي ميان دو ترم و سفره مان خلاصه شد در يک کلام ، تست ! همان يک سينش هم از سرمان زيادي است که بلا به دور باشد همين چند دقيقه اي را که سر سفره مي نشينيم تا توپ سال نو بزند بترکاند امسال را نيز هم همه اش به سنجد خيره ميشويم و در ذهنمان گياه نهان دانه ي فاقد سانتريول به گمانمان دو لپه اي مي آيد و مي آييم از اين هجمه ي زيستي جان سالم به در ببريم که چشممان به سرکه مي خورد و آخ از استيک اسيد :/ همينطور که شبيه مرغ سر کنده داريم مي چرخيم تا خودمان را نجان دهيم ، موفق ترين مهره دار زنده از تنگ ، سلامي عرض مي کنند و با حفظ حفره ي گلويي و قلب داراي خون تيره در بيشترين ترکيب بدن انسان که آلي هم نيست ، باله ي موثر بر سرعت خود را تکان مي دهند و با باله ي سمت چپ سينه اي و انقباض عضلات يک سمت ستون مهره ، تغيير جهت به همان سمت انقباض را مي دهند ! سيب از آن گوشه دستي تکان مي دهد و واکوئل هاي داراي رنگيزه هاي سرخش لبخندي مي زنند  ...  بعد مي گويند چرا با چشم خيس و وحشت زده و فرياد کشان از سفره ي هفت سين گريخت ! خلاصه اش کنيم که امسال دستي بر قلم مانده و محدود شده به آرايه هاي کتاب فارسي و قرابت هاي الگو و هامون سبطي گرام و منتظر است تا نود و هفت ، تيرش هر چه زودتر برسد تا ببيند اين به هدف خوردن را که نفس راحت بکشد از تمام گوشه نشيني ها و گنج عزلت اختيار کردن هاي امسال ... نشد تبريک امسال ، همانقدر خاص که هرسال اما خب اين هم خودش يک مدلي است و دست کم حداقل خاصيتش اين است که چشم سوم ما را باز کرده و در وراي هر چيزي يک استيک اسيدي ، اتيل بوتانوآتي ، مايکرو باکتريوم ديفتريايي ، اتوتروفي ، کلانشيمي چيزي مي بينيم ! رحمت بر پدر و مادر آنکه پيشنهاد کنکور را داد تا چشم جوانان مملکت را باز و باز تر کند آنقدر که از حدقه بيرون بزند و تمام لايه هاي صلبيه ، مشيميه ، شبکيه اش متلاشي شده از حفره ي منتهي به حلق در آيد ! ما هم که صله رحممان محدود ميشود به خاله جان شيمي و عمه فيزيک که اي تو روحش  و خان دايي زيست و عمو جان رياضي . به گمانم عربي هم شوهر عمه باشد که خدا در و تخته را خوب با عمه جور کرده که اي تو روح جفتتان :/ ادبيات نيز طفل نو پاي خاله جان است ، همانقدر شيرين ... همانقدر دوست داشتني ...  عيديمان نيز مي شود بودجه تست هاي دوران مطالعاتي طلايي ( ! ) نوروز ! 


در نهايت آنکه عيدتان به همان گرمي سال هاي قبل و حتي گرمتر مبارک . راستي ! مبارک از ريشه ي برکت مي آيد و چه با اصل و نسب است که بهترين واژه بود براي شروع يک سال تمام که بشود آغاز سال هاي بعد و بعدترش ، برکت ! 


 


ــــــ


تبريک امسال از نوع صد روز مانده به کنکور بود :/ 


خلاصه آنکه مرداد ساجده اي نبود بدانيد نتايج آمده و يا از خوشحالي سکته کرده مرده يا از قبول نشدن خودش را از بالاي پل هوايي به پايين پرت کرده :/ ! 


 


سالتون قشنگ و پر از اتفاقاي خوب


#س_شيرين_فرد


التماس دعا 


ياعلي ... 


منبع این نوشته : منبع
امسال ,کرده ,تمام ,سفره ,آنکه ,همانقدر

متفاوت تر از هر سال

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


هميشه سعي کرده بوديم مناسب هاي پيش رو را با اندک تواني که در قلممان نهفته است با واژه واژه ي خلق شده فقط بخاطر عزيزانمان ، خاص تر و صميمي تر از هر جاي ديگر و هر متن ديگري تبريک بگوييم . حال ، پيش رو بزگترين مناسبت باستاني ايراني است و ما مانده ايم و نيمه شب و يک لب تاب که کور سويي نور دارد و کتاب زيستي که روي تختمان باز افتاده ... هميشه گفته اند سالي که با سال ديگر تفاوت نکند را جزو عمر به حساب مياور و اصلا روزي که نسبت به روز بعدش تغيير نکرده باشي و بهتر نشده باشي را از حساب روز هاي سنت کم کن و به حالش ماتم بگير فلذا در راستاي ايجاد تغيير و تحول بنيادين امسال بر آن شديم تا جاي قلم و کاغذ گرديده بر طبع شعر ، همان قلم و کاغذ را بر طبع کنکور بگردانيم و فعلا زير اين ديگ صور خيال را کم نموده تا جوشش ننمايد در عين حال يک قل ريزي در تمام اين مدت بزند که سرد نشود ! در راستاي همين جان کندن هاي دور از جانمان شبيه اسب - که تا بيست و هشت اسفند ادامه داشت و با اجازه ي بزرگتر ها فرداي سال نو هم با مدرسه اي سخت کوش شروع خواهد شد - نيز امسال هفت سينمان خلاصه شد به همان سين تحت فشار و گير افتاده ي ميان دو ترم و سفره مان خلاصه شد در يک کلام ، تست ! همان يک سينش هم از سرمان زيادي است که بلا به دور باشد همين چند دقيقه اي را که سر سفره مي نشينيم تا توپ سال نو بزند بترکاند امسال را نيز هم همه اش به سنجد خيره ميشويم و در ذهنمان گياه نهان دانه ي فاقد سانتريول به گمانمان دو لپه اي مي آيد و مي آييم از اين هجمه ي زيستي جان سالم به در ببريم که چشممان به سرکه مي خورد و آخ از استيک اسيد :/ همينطور که شبيه مرغ سر کنده داريم مي چرخيم تا خودمان را نجان دهيم ، موفق ترين مهره دار زنده از تنگ ، سلامي عرض مي کنند و با حفظ حفره ي گلويي و قلب داراي خون تيره در بيشترين ترکيب بدن انسان که آلي هم نيست ، باله ي موثر بر سرعت خود را تکان مي دهند و با باله ي سمت چپ سينه اي و انقباض عضلات يک سمت ستون مهره ، تغيير جهت به همان سمت انقباض را مي دهند ! سيب از آن گوشه دستي تکان مي دهد و واکوئل هاي داراي رنگيزه هاي سرخش لبخندي مي زنند  ...  بعد مي گويند چرا با چشم خيس و وحشت زده و فرياد کشان از سفره ي هفت سين گريخت ! خلاصه اش کنيم که امسال دستي بر قلم مانده و محدود شده به آرايه هاي کتاب فارسي و قرابت هاي الگو و هامون سبطي گرام و منتظر است تا نود و هفت ، تيرش هر چه زودتر برسد تا ببيند اين به هدف خوردن را که نفس راحت بکشد از تمام گوشه نشيني ها و گنج عزلت اختيار کردن هاي امسال ... نشد تبريک امسال ، همانقدر خاص که هرسال اما خب اين هم خودش يک مدلي است و دست کم حداقل خاصيتش اين است که چشم سوم ما را باز کرده و در وراي هر چيزي يک استيک اسيدي ، اتيل بوتانوآتي ، مايکرو باکتريوم ديفتريايي ، اتوتروفي ، کلانشيمي چيزي مي بينيم ! رحمت بر پدر و مادر آنکه پيشنهاد کنکور را داد تا چشم جوانان مملکت را باز و باز تر کند آنقدر که از حدقه بيرون بزند و تمام لايه هاي صلبيه ، مشيميه ، شبکيه اش متلاشي شده از حفره ي منتهي به حلق در آيد ! ما هم که صله رحممان محدود ميشود به خاله جان شيمي و عمه فيزيک که اي تو روحش  و خان دايي زيست و عمو جان رياضي . به گمانم عربي هم شوهر عمه باشد که خدا در و تخته را خوب با عمه جور کرده که اي تو روح جفتتان :/ ادبيات نيز طفل نو پاي خاله جان است ، همانقدر شيرين ... همانقدر دوست داشتني ...  عيديمان نيز مي شود بودجه تست هاي دوران مطالعاتي طلايي ( ! ) نوروز ! 


در نهايت آنکه عيدتان به همان گرمي سال هاي قبل و حتي گرمتر مبارک . راستي ! مبارک از ريشه ي برکت مي آيد و چه با اصل و نسب است که بهترين واژه بود براي شروع يک سال تمام که بشود آغاز سال هاي بعد و بعدترش ، برکت ! 


 


ــــــ


تبريک امسال از نوع صد روز مانده به کنکور بود :/ 


خلاصه آنکه مرداد ساجده اي نبود بدانيد نتايج آمده و يا از خوشحالي سکته کرده مرده يا از قبول نشدن خودش را از بالاي پل هوايي به پايين پرت کرده :/ ! 


 


سالتون قشنگ و پر از اتفاقاي خوب


#س_شيرين_فرد


التماس دعا 


ياعلي ... 


منبع این نوشته : منبع
امسال ,کرده ,تمام ,سفره ,آنکه ,همانقدر

کشور پيشرفته !

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


از قديم الايام هوش سرشار و توانايي والاي ايرانيان در زمينه هاي گوناگون ، زبانزد مردم ديگر ملل و اقوام مختلف بوده است . بطوري که هم اکنون و در قرن بيست و يکم ميلادي بيش از دويست دانشمند ايراني جزو يک درصد برتر محققان و انديشمندان جهان هستند و جالب توجه آنکه اين دويست نفر محدود به يک زمينه ي خاص نيستند و در انواع تخصص ها و رشته هايي چون معماري و تکتونيک ، پزشکي و سلامت ، ادبيات و هنر ، نجوم و زمين شناسي ، سياست و اقتصاد  و ... و در گوشه گوشه ي هر علم و در هر بازه ي زماني ، نام يک ايراني خود نمايي مي کند . از آن زماني که محققان کشور هاي اروپايي محکوم به سوختن در آتش بودند تا آن زمان که در غرب ، کروي دانستن زمين کفر بود ، مردم شرق که عمدتا از کشوري به پهنه ي بيش از نيمي از آسيا که ايران نام گرفته بود ، به تحقيق و تفصح و فتح قله هاي بلند و بلند تر علم و موفقيت مي پرداختند . علم بيش از آنکه مرهون و مديون دانشمندان اغراق شده ي غرب باشد ، وام دار دانشمندان گمنام اين سرزمين است کما اينکه سينماي غرب بيشتر به تخيلات خود در خصوص دست يافتن به علوم ناشناخته و اختراعات بزرگ و دستکاري ژنوم انسان مي پردازد ، سينماي ايران اغلب فيلمنامه هاي خود را از زندگي بزرگان اين مرز و بوم و اختراعات و اکتشافات ايشان به امانت گرفته و بسياري از تصورات ملل ديگر براي ما بخشي از تاريخي غني محشوب مي شود حال آنکه در سال هاي اخير اين پيشرفت و علم اندوزي درست در بحبوحه ي بحران تحريم هاي شکننده ارزشمند تر مي شود . درست زماني که کشور هاي ديگر به ما پشت مي کنند و ايران در عين اين دور نشستن ها و تهديد هاي پوچ ابر قدرت هاي دنيا به علم ساخت پهباد و صنايع دفاعي و شکافت هسته ي اتم و حيوانات شبيه سازي شده و مهندسي ژنتيک و ... دست پيدا مي کند . 


اما سوالي که به وجود مي آيد و بسيار ذهن را مشغول خود مي کند اين است ؛ تحقيقات موسسات معتبر و آزمايش هاي بسيار ثابت کرده اند که موفقيت ، بيش از آنکه مديون هوش آدمي باشد ، مديون به کار گيري آن و پشت کار در استفاده ي ابعاد مختلف هوش عملي و هوش هيجاني و پرورش دادن آنها در حين اين استفاده مي باشد . با وجود آنکه ايرانيان از باهوش ترين اقوام جهان مي باشند لکن خود هوش مولفه ي بالقوه ايست که نيازمند محيطي براي بالفعل شدن و پرورش يافتن مي باشد درست همانند دانه ي سيبي که براي رشد و نمو و ثمر بخشي نيازمند شرايط و رسيدگي است . بر همگان واضح و مبرهن است که شرايط تحصيلي در ايران حتي هم اکنون که نظام آموزشي تجديد شده ، مطابق با استاندارد هاي سده ي سوم ميلادي کشور هاي غربي است و تجهيزات و آزمايشگاه ها و ابزار هاي مجامع تحقيقاتي يا مربوط به دوران پيش از انقلاب بوده و يا مربوط به مهندسي معکوس همان ابزار آلات پيش از انقلاب است فلذا ايران از نظر تجهيزات پيشرفته ، در محور خودساخته عمل کرده و از بسياري از مواردي که بصورت رايج و حتي در کالج هاي کشور هاي پيشرفته يافت مي شود ، در بزرگترين دپارتمان هاي پژوهشي خود بي بهره است . وروود به دانشگاه هم که داستان خود را داشته و هر کس بخواهد و اراده کند مي تواند در رشته هاي يک جهاني ، بدون کنکور و شرط معدل شرکت کند و فرهنگ اشتباه جامعه دانش آموزان و دانشجويان را به سمت علومي نظير پزشکي ، دندان پزشکي و داروسازي به صرف موقيعت اجتماعي و درآمد نسبتا مناسب و تضمين داشتن يک شغل پس از پايان دوران تحصيل ، سوق داده حال آنکه جامعه در اين اندازه بيمار را در خودش نمي بيند که پزشک ببيند و عملا جامعه اي با اين حجم بيماري از چرخه ي هستي ساقط شده ! به عنوان مثال رشته ي مديريت ؛ مديريت در کشور هاي مختلف جهان اعم از کشور درجه سه ي اروپايي تا کشور هاي آمريکايي نيازمند گذراندن دوره هاي کوتاه مدت و بلند مدت بسيار و کسب تاييديه جهت توان مديريتي فرد و بسيار پروسه هاي پيچيده ي ديگر مي باشد کما اينکه در ايران مي توان حتي غير حضوري و بدون آزمون وروودي نيز مديريت هر چيزي را که دلتان بخواهد ، تا دکتري حتي ! بخوانيد ... ! يا رشته هاي بروز دنيا و در حال پيشرفت و توسعه که جا براي کار و تحقيق بسيار دارند و خواهان بسيار ، اينجا حتي اگر روزانه ي سراسري مجاز به انتخاب رشته نشويد مي توانيد از بقالي سرکوچه نيز ، مدرک علوم بازيافتي ، سلولي مولکولي ، مهندسي هاي مختلف و ... را دريافت کرده و در انتها هم همه به عنوان فرد بيچاره ي نگون بختي که بهداشت محيط خوانده يا طفلکي که پزشکي قبول نشد و بازيافت خواند ، ياد شويد . 


اما مسئله ي اصلي اينجاست ! پس چه مي شود که کشوري با اين سطح از استاندارد هاي آموزشي و تجهيزات و دسترسي به منابع مختلف علمي ،  کشوري با انواع و اقسام مشکلات اقتصادي و بحران هاي سياسي ، اين چنين در جوامع علمي جهاني مي درخشد و مدال هاي رنگارنگ موفقيت را بر گردن مي آويزد ؟! درست وقتي که بسياري از دانشمندان اين کشور بخاطر عدم حمايت دولت و در حاليکه از گرسنگي داشتند تلف مي شدند به ساير کشور هاي اروپايي و امريکايي روي مي آورند ؟! 


جواب واضح است !


تمام اين مردماني که ايران را ترک نموده اند از ابتدا زاده ي لندن و آلمان و واشنگتن نبوده اند ! غالب اين افراد ، حداقل ده سال از عمر خود را در ايراني با اين شرايط سپري کرده اند و خب ؛ تمام عمر فرد که در مراکز آموزشي نمي گذرد ! درست است که ما کودکي را از کودکانمان مي گيريم و به جايش يک اضطراب عظيم بي خودي سال کنکور تقديمشان مي کنيم و رويشان به عنوان يک ماشين کتاب خواني حساب مي کنيم و حرفهايمان در کتب مختلف تناقض هاي بسيار دارد لکن براي مدت هرچند کوتاه اين بچه ها ، در جامعه هستند فلذا تمام روزشان در مدرسه و آموزشگاه و کتابخانه و ... نمي گذرد پس زمانيکه که ما پاسخ را در مراکز علمي نيافتيم ، بهتر از کمي دقيق تر در جامعه ي پيش رو جست و جو کنيم .


زماني که شرايط پرورش و رشد هوشي که در دانه اي نهفته است در محافل علمي نباشد ، حتما شرايط محيطي به گونه اي تعبيه شده است که حاصل چنين خروجي عظيم و بازده بالايي باشد . اصلا شما يک آلماني الاصل را که هفت پشتش زاده و بزرگ شده ي آلمان باشد يک ماه بياوريد در اين ديار ؛ مطمئن باشيد در جايي که سي و دو استان و صد ها شهرستان و بخش و ده است و هر کدام به تنهايي يک ميدان وليعصر ( عج ) دارند ، هوش جغرافيايي اين فرد سر به فلک مي کشد که تازه يک ميدان مربوط به استان هاي کوچک و بعضا در استان هاي بزرگ تا پنج ميدان وليعصر ( عج ) نيز روئت شده ! وقتي اينجا در همين تهران خودمان در گوگل مپ که يک منبع معتبر ماهواره اي جغرافيايي است وارد مي کنيد کوچه ي شهريار و او مي زند روي دوشتان که داداش ! کدام شهريار ؟! از يک انسان انتظاري بيشتر از اين مي رود که وقتي هر روز با سي و دو شهريار آن هم در فاصله ي محل کار تا خانه مواجه مي شود ، هوش جغرافيايي اش لبريز کند ؟! صد البته که زحمات شهرداري و دولت شريف را در آنکه شب ها يواشکي بيايند و يکجا را بکنند و از وسط اتوبان مسير را نصف کنند و به يکباره وقتي آمده اي در اتوبان نيايش سر از اهواز در آوري و خودت بايد آنقدر بگردي تا معماي يافتن مسير برگشت به خانه را پيدا کني ، نبايد ناديده گرفت که عاملي بس بزرگ و موثر است در شکوفايي اين بعد هوش !


يا وقتي يک خودکار آبي از يک مارک در يک مغازه هزار و صد تومن و در مغازه ي دو کوچه بالاتر سه هزار و صد تومان است ،  انتظار مي رود که هوش اقتصادي سر بسته و مهر و موم شده باقي بماند ؟! يا اصلا چرا قيمت اجناس مختلف ؟! وقتي ماهي دو ميليون تومان ناقابل حقوق يک کارمند ساده ي جزء است که تازه به سه شيفت کار آن هم در سمت هاي مختلف اعم از راننده تاکسي و کارمند دولت و دست فروش تهيه شده و  از اين دو ميليون تومان ، يک ميليون صدش را براي کرايه ي خانه ي نه چندان بزرگ وسط شهرش مي دهد ، بنزين ليتري هزار و پونصد تومان بايد بزند و باقيش را خرج سه  فرزند قد و نيم قد و همسرش بکند و معادله ي سيصد و چهل و يک مجهولي دخل و خرج را هرماه حل کند ، حل مسائل حل ناشدني تاريخ رياضي که سهل است ! هوش رياضي که هيچ ، هوش اقتصادي هم که هيچ ؛ از اين فرد بايد مغزي به پيچيدگي مغز انيشتين انتظار داشت که فقط دارد معادلات زندگي را حل مي کند ... !


اين را هم که نگويم که منتظر مي مانند بعد شش ماه ساعت بيولوژيک بدن شما عادت کند که الان ساعت نه شب است و بعد به يکباره يک فروردين متوجه مي شويد ساعت الان هشت شب است :| شايد هم ده ! خلاصه سه ماه به ساعت قديم يا جديد مي گذرد و عادت که کرديد دوباره داستان از ابتدا آغاز مي شود ! 


در بعد مکانيکي و هوش عملي و کاربرد آن در موقيعت مناسب و مديريت بحران نيز ميتوان همانقدر اشاره کرد که شب مي خوابيد و صبح به هنگام بيداري متوجه يک تپه در وسط اتوبان مي شويد که گويا دست انداز بايد خطابش کرد و طبق هيچ اصولي اعم از ساختماني ، مکانيکي و ... و طبق هيچ ساختاري اعم از سيستم فنر بندي و تعليق خودرو و يا حتي ساختمان اين ستون فقرات بيچاره که با وجود در اتومبيل بودن به شدت و با تمام وجود اين برآمدگي را لمس مي کند ، ساخته نشده و صرفا اثري هنري از دستان چند کارگر زحمت کش شهرداري که در اين زمينه مطالعه اي نداشتند و تنها يک گوني سيمان به ايشان داده شده و با عنوان ببينم با اين گوني چه مي کنيد ، ساخته شده است ! 


 


اما به گمانم صحيح ترش اين بود که ايران خود به تنهايي يک دسته ي دولوپد کانتري ها را به نام خود کند که بعيد مي دانم در هيچ جايي از گوشه گوشه ي اين سياره و سيارات ديگر چنين خلاقيتي در بکار گيري و پرورش هوش مردمان اصلا خلق شده باشد ! چه برسد به بکار گيري اش آن هم در مقياس يک کشور ... ! خلاصه اش کنم ، درست است بعد آموزشي ضعيفي در ايران حاکم است ، لکن مسئولين با درايت و تدبير خود  ( ! ) شرايط محيطي را به گونه اي ايجاد کرده اند که انوع و اقسام هوش پرورش يافته و حتي انواع جديدي از هوش که مورد کشف و بررسي و مطالعه  ي انديشمندان است ، از کنار انواع ديگر جوانه زده و رشد کنند ! و عمده دليل خروج مغز هاي متفکر را مي توان ترس آنان از رشد بيشتر اين هوش و يا اکتفا به همين ميزان پرورش يافته بيان کرد حال آنکه سراغ هوش واقعي را بايد از کساني گرفتند که در اين خاک سر برآورده و سر به همين خاک مي گذارند ! 


 


 


ـــــ


#س_شيرين_فرد


منبع این نوشته : منبع
کشور ,آنکه ,بسيار ,درست ,پرورش ,وقتي ,بکار گيري ,پرورش يافته ,ميليون تومان ,ميدان وليعصر ,شرايط محيطي

کشور پيشرفته !

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


از قديم الايام هوش سرشار و توانايي والاي ايرانيان در زمينه هاي گوناگون ، زبانزد مردم ديگر ملل و اقوام مختلف بوده است . بطوري که هم اکنون و در قرن بيست و يکم ميلادي بيش از دويست دانشمند ايراني جزو يک درصد برتر محققان و انديشمندان جهان هستند و جالب توجه آنکه اين دويست نفر محدود به يک زمينه ي خاص نيستند و در انواع تخصص ها و رشته هايي چون معماري و تکتونيک ، پزشکي و سلامت ، ادبيات و هنر ، نجوم و زمين شناسي ، سياست و اقتصاد  و ... و در گوشه گوشه ي هر علم و در هر بازه ي زماني ، نام يک ايراني خود نمايي مي کند . از آن زماني که محققان کشور هاي اروپايي محکوم به سوختن در آتش بودند تا آن زمان که در غرب ، کروي دانستن زمين کفر بود ، مردم شرق که عمدتا از کشوري به پهنه ي بيش از نيمي از آسيا که ايران نام گرفته بود ، به تحقيق و تفصح و فتح قله هاي بلند و بلند تر علم و موفقيت مي پرداختند . علم بيش از آنکه مرهون و مديون دانشمندان اغراق شده ي غرب باشد ، وام دار دانشمندان گمنام اين سرزمين است کما اينکه سينماي غرب بيشتر به تخيلات خود در خصوص دست يافتن به علوم ناشناخته و اختراعات بزرگ و دستکاري ژنوم انسان مي پردازد ، سينماي ايران اغلب فيلمنامه هاي خود را از زندگي بزرگان اين مرز و بوم و اختراعات و اکتشافات ايشان به امانت گرفته و بسياري از تصورات ملل ديگر براي ما بخشي از تاريخي غني محشوب مي شود حال آنکه در سال هاي اخير اين پيشرفت و علم اندوزي درست در بحبوحه ي بحران تحريم هاي شکننده ارزشمند تر مي شود . درست زماني که کشور هاي ديگر به ما پشت مي کنند و ايران در عين اين دور نشستن ها و تهديد هاي پوچ ابر قدرت هاي دنيا به علم ساخت پهباد و صنايع دفاعي و شکافت هسته ي اتم و حيوانات شبيه سازي شده و مهندسي ژنتيک و ... دست پيدا مي کند . 


اما سوالي که به وجود مي آيد و بسيار ذهن را مشغول خود مي کند اين است ؛ تحقيقات موسسات معتبر و آزمايش هاي بسيار ثابت کرده اند که موفقيت ، بيش از آنکه مديون هوش آدمي باشد ، مديون به کار گيري آن و پشت کار در استفاده ي ابعاد مختلف هوش عملي و هوش هيجاني و پرورش دادن آنها در حين اين استفاده مي باشد . با وجود آنکه ايرانيان از باهوش ترين اقوام جهان مي باشند لکن خود هوش مولفه ي بالقوه ايست که نيازمند محيطي براي بالفعل شدن و پرورش يافتن مي باشد درست همانند دانه ي سيبي که براي رشد و نمو و ثمر بخشي نيازمند شرايط و رسيدگي است . بر همگان واضح و مبرهن است که شرايط تحصيلي در ايران حتي هم اکنون که نظام آموزشي تجديد شده ، مطابق با استاندارد هاي سده ي سوم ميلادي کشور هاي غربي است و تجهيزات و آزمايشگاه ها و ابزار هاي مجامع تحقيقاتي يا مربوط به دوران پيش از انقلاب بوده و يا مربوط به مهندسي معکوس همان ابزار آلات پيش از انقلاب است فلذا ايران از نظر تجهيزات پيشرفته ، در محور خودساخته عمل کرده و از بسياري از مواردي که بصورت رايج و حتي در کالج هاي کشور هاي پيشرفته يافت مي شود ، در بزرگترين دپارتمان هاي پژوهشي خود بي بهره است . وروود به دانشگاه هم که داستان خود را داشته و هر کس بخواهد و اراده کند مي تواند در رشته هاي يک جهاني ، بدون کنکور و شرط معدل شرکت کند و فرهنگ اشتباه جامعه دانش آموزان و دانشجويان را به سمت علومي نظير پزشکي ، دندان پزشکي و داروسازي به صرف موقيعت اجتماعي و درآمد نسبتا مناسب و تضمين داشتن يک شغل پس از پايان دوران تحصيل ، سوق داده حال آنکه جامعه در اين اندازه بيمار را در خودش نمي بيند که پزشک ببيند و عملا جامعه اي با اين حجم بيماري از چرخه ي هستي ساقط شده ! به عنوان مثال رشته ي مديريت ؛ مديريت در کشور هاي مختلف جهان اعم از کشور درجه سه ي اروپايي تا کشور هاي آمريکايي نيازمند گذراندن دوره هاي کوتاه مدت و بلند مدت بسيار و کسب تاييديه جهت توان مديريتي فرد و بسيار پروسه هاي پيچيده ي ديگر مي باشد کما اينکه در ايران مي توان حتي غير حضوري و بدون آزمون وروودي نيز مديريت هر چيزي را که دلتان بخواهد ، تا دکتري حتي ! بخوانيد ... ! يا رشته هاي بروز دنيا و در حال پيشرفت و توسعه که جا براي کار و تحقيق بسيار دارند و خواهان بسيار ، اينجا حتي اگر روزانه ي سراسري مجاز به انتخاب رشته نشويد مي توانيد از بقالي سرکوچه نيز ، مدرک علوم بازيافتي ، سلولي مولکولي ، مهندسي هاي مختلف و ... را دريافت کرده و در انتها هم همه به عنوان فرد بيچاره ي نگون بختي که بهداشت محيط خوانده يا طفلکي که پزشکي قبول نشد و بازيافت خواند ، ياد شويد . 


اما مسئله ي اصلي اينجاست ! پس چه مي شود که کشوري با اين سطح از استاندارد هاي آموزشي و تجهيزات و دسترسي به منابع مختلف علمي ،  کشوري با انواع و اقسام مشکلات اقتصادي و بحران هاي سياسي ، اين چنين در جوامع علمي جهاني مي درخشد و مدال هاي رنگارنگ موفقيت را بر گردن مي آويزد ؟! درست وقتي که بسياري از دانشمندان اين کشور بخاطر عدم حمايت دولت و در حاليکه از گرسنگي داشتند تلف مي شدند به ساير کشور هاي اروپايي و امريکايي روي مي آورند ؟! 


جواب واضح است !


تمام اين مردماني که ايران را ترک نموده اند از ابتدا زاده ي لندن و آلمان و واشنگتن نبوده اند ! غالب اين افراد ، حداقل ده سال از عمر خود را در ايراني با اين شرايط سپري کرده اند و خب ؛ تمام عمر فرد که در مراکز آموزشي نمي گذرد ! درست است که ما کودکي را از کودکانمان مي گيريم و به جايش يک اضطراب عظيم بي خودي سال کنکور تقديمشان مي کنيم و رويشان به عنوان يک ماشين کتاب خواني حساب مي کنيم و حرفهايمان در کتب مختلف تناقض هاي بسيار دارد لکن براي مدت هرچند کوتاه اين بچه ها ، در جامعه هستند فلذا تمام روزشان در مدرسه و آموزشگاه و کتابخانه و ... نمي گذرد پس زمانيکه که ما پاسخ را در مراکز علمي نيافتيم ، بهتر از کمي دقيق تر در جامعه ي پيش رو جست و جو کنيم .


زماني که شرايط پرورش و رشد هوشي که در دانه اي نهفته است در محافل علمي نباشد ، حتما شرايط محيطي به گونه اي تعبيه شده است که حاصل چنين خروجي عظيم و بازده بالايي باشد . اصلا شما يک آلماني الاصل را که هفت پشتش زاده و بزرگ شده ي آلمان باشد يک ماه بياوريد در اين ديار ؛ مطمئن باشيد در جايي که سي و دو استان و صد ها شهرستان و بخش و ده است و هر کدام به تنهايي يک ميدان وليعصر ( عج ) دارند ، هوش جغرافيايي اين فرد سر به فلک مي کشد که تازه يک ميدان مربوط به استان هاي کوچک و بعضا در استان هاي بزرگ تا پنج ميدان وليعصر ( عج ) نيز روئت شده ! وقتي اينجا در همين تهران خودمان در گوگل مپ که يک منبع معتبر ماهواره اي جغرافيايي است وارد مي کنيد کوچه ي شهريار و او مي زند روي دوشتان که داداش ! کدام شهريار ؟! از يک انسان انتظاري بيشتر از اين مي رود که وقتي هر روز با سي و دو شهريار آن هم در فاصله ي محل کار تا خانه مواجه مي شود ، هوش جغرافيايي اش لبريز کند ؟! صد البته که زحمات شهرداري و دولت شريف را در آنکه شب ها يواشکي بيايند و يکجا را بکنند و از وسط اتوبان مسير را نصف کنند و به يکباره وقتي آمده اي در اتوبان نيايش سر از اهواز در آوري و خودت بايد آنقدر بگردي تا معماي يافتن مسير برگشت به خانه را پيدا کني ، نبايد ناديده گرفت که عاملي بس بزرگ و موثر است در شکوفايي اين بعد هوش !


يا وقتي يک خودکار آبي از يک مارک در يک مغازه هزار و صد تومن و در مغازه ي دو کوچه بالاتر سه هزار و صد تومان است ،  انتظار مي رود که هوش اقتصادي سر بسته و مهر و موم شده باقي بماند ؟! يا اصلا چرا قيمت اجناس مختلف ؟! وقتي ماهي دو ميليون تومان ناقابل حقوق يک کارمند ساده ي جزء است که تازه به سه شيفت کار آن هم در سمت هاي مختلف اعم از راننده تاکسي و کارمند دولت و دست فروش تهيه شده و  از اين دو ميليون تومان ، يک ميليون صدش را براي کرايه ي خانه ي نه چندان بزرگ وسط شهرش مي دهد ، بنزين ليتري هزار و پونصد تومان بايد بزند و باقيش را خرج سه  فرزند قد و نيم قد و همسرش بکند و معادله ي سيصد و چهل و يک مجهولي دخل و خرج را هرماه حل کند ، حل مسائل حل ناشدني تاريخ رياضي که سهل است ! هوش رياضي که هيچ ، هوش اقتصادي هم که هيچ ؛ از اين فرد بايد مغزي به پيچيدگي مغز انيشتين انتظار داشت که فقط دارد معادلات زندگي را حل مي کند ... !


اين را هم که نگويم که منتظر مي مانند بعد شش ماه ساعت بيولوژيک بدن شما عادت کند که الان ساعت نه شب است و بعد به يکباره يک فروردين متوجه مي شويد ساعت الان هشت شب است :| شايد هم ده ! خلاصه سه ماه به ساعت قديم يا جديد مي گذرد و عادت که کرديد دوباره داستان از ابتدا آغاز مي شود ! 


در بعد مکانيکي و هوش عملي و کاربرد آن در موقيعت مناسب و مديريت بحران نيز ميتوان همانقدر اشاره کرد که شب مي خوابيد و صبح به هنگام بيداري متوجه يک تپه در وسط اتوبان مي شويد که گويا دست انداز بايد خطابش کرد و طبق هيچ اصولي اعم از ساختماني ، مکانيکي و ... و طبق هيچ ساختاري اعم از سيستم فنر بندي و تعليق خودرو و يا حتي ساختمان اين ستون فقرات بيچاره که با وجود در اتومبيل بودن به شدت و با تمام وجود اين برآمدگي را لمس مي کند ، ساخته نشده و صرفا اثري هنري از دستان چند کارگر زحمت کش شهرداري که در اين زمينه مطالعه اي نداشتند و تنها يک گوني سيمان به ايشان داده شده و با عنوان ببينم با اين گوني چه مي کنيد ، ساخته شده است ! 


 


اما به گمانم صحيح ترش اين بود که ايران خود به تنهايي يک دسته ي دولوپد کانتري ها را به نام خود کند که بعيد مي دانم در هيچ جايي از گوشه گوشه ي اين سياره و سيارات ديگر چنين خلاقيتي در بکار گيري و پرورش هوش مردمان اصلا خلق شده باشد ! چه برسد به بکار گيري اش آن هم در مقياس يک کشور ... ! خلاصه اش کنم ، درست است بعد آموزشي ضعيفي در ايران حاکم است ، لکن مسئولين با درايت و تدبير خود  ( ! ) شرايط محيطي را به گونه اي ايجاد کرده اند که انوع و اقسام هوش پرورش يافته و حتي انواع جديدي از هوش که مورد کشف و بررسي و مطالعه  ي انديشمندان است ، از کنار انواع ديگر جوانه زده و رشد کنند ! و عمده دليل خروج مغز هاي متفکر را مي توان ترس آنان از رشد بيشتر اين هوش و يا اکتفا به همين ميزان پرورش يافته بيان کرد حال آنکه سراغ هوش واقعي را بايد از کساني گرفتند که در اين خاک سر برآورده و سر به همين خاک مي گذارند ! 


 


 


ـــــ


#س_شيرين_فرد


منبع این نوشته : منبع
کشور ,آنکه ,بسيار ,درست ,پرورش ,وقتي ,بکار گيري ,پرورش يافته ,ميليون تومان ,ميدان وليعصر ,شرايط محيطي

برکت از معلم گرفته شد و معلم از برکت

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


نيمه ي اردي به عشق ، روز معلم ، نيمه ي شعبان  ... من به اتفاقي بودن اتفاق ها کافرم که گر اين روز ها اگر مومن تصادفي بودن تصادف ها باشي ، کافري ... دين من ، دين علت و معلول است ... که گر وحي پس از نبي خاتم ( ص ) نبود ، بود ! که خدا علني نکرد ... من به وحي ايمان دارم که گر خدا مي گويد والقلم ؛ پشتش تفسير ها خوابيده ... که يعني قسم به قلم . قلمي که در دست توست و دست هايي که متبرکند به گرماي نور وجود من بر قامتشان .


و روز دميده شدن ذات مقدس الهي به آب و گل آدمي ، خدا يواشکي به کناري آمد ... فرشته ها را کنار زد و آرام آرام تکه اي جانش ، قطره اي خونش و ذره اي نورش را با احتياط لابلاي آن روح به قامت برگزيدنگانش وزاند ... که فتبارک الله به وصف شيشه ي عطري بود که دست هاي گچي اش بر لوحي مي نگاشت آنچه را خدا بدان قسم ياد کرده ... نون . والقلم و ما يسطرون . و قسم به قلم و آنچه مي نگارد ... و قسم به دست هاي با برکتي که از نوازششان بر خاک آدمي ، نهال ها مي رويند ... و قسم ... و قسم به ... راستي : به گمانم نشانه اي از نشانگان ظهور سالهاست هويداست ! و قسم به آواي طنين انداز آسماني که به زبان جان مي پيچد در وجود و هرکس ، مي خواندش ، مي فهمد عشق زير و بمش را ... قسم به صدايي که نتش ، نت زندگي است ... گنجشک ها هر صبح را بيخود شلوغ نمي کنند .. که آواي شکرشان زمين را بر ميدارد وقتي چشمان رسولي از جنس آموختن به دنيا باز مي شود ...


حواست باشد ؛ مباد دست نوشته هايش را بي وضو لمس کني که اين ها متبرکند به قدم هاي خود خدا که وقتي مي گويد به هر گامي که بر آموختن بلند شود ، بال ملائک فرش مي کنم  ، ملائکه به بدرقه ي او مي آيند و تا به زمين هبوط مي کنند تا صعودي را بايد از دامان جاني که به آموختن به پا مي خيزد. ميداني ؟! مولاي ما علي بن ابيطالب (‌عليهما السلام )‌در شهر علم بود و کعبه اي به حضورش شکافت ، حال به تکريم وجودي که مي فرسايد خويش را تا باغباني کند به جان ، گل هايي را که بناست به شهر علم قامت بلند کنند و عطر صلح و دانش و سر بلندي بپراکنند در سراسر عالمي که بناست ساخته شود به حضور پيشوايي که تمام شعبان به شکرانه ي ولادتش آزين بندي شده ، کعبه اي به طواف مي آيد و واي ... واي بر آن نگاه پدرانه ي علي (‌ عليه السلام )‌ که مي شکافد قلب وجود تقديس شده اي به نام معلم را ... 


اين روزها ؛ معجزه ها کم نيستند . چشم هاي بينا کم شده اند ... امسال ، اردي به عشق و شکوفايي گل هاي سرخ و عطر افشاني يامهدي ها و نوراني خيابان ها ، به تصادف يکجا گرد نيامدند ... کائنات همگي دست در دست دادند تا بگويند مهدي  يک رمز است و گشودن رمز آن تنها يک حرف بي حرف دارد ؛ معلم ! 


 


ــــ


#س_شيرين_فرد


+‌مدت هاست از نوشتن فاصله گرفتم اما هميشه دوست داشتم تا روز هاي خاص رو با زباني بيان کنم که ناب باشد ... ! 


روز معلم ، نيمه ي شعبان ، ولادت مولا مبارک .


التماس دعا 


 


 


منبع این نوشته : منبع
معلم ,آموختن ,وجود

در آستانه ي فصلي سرد

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


تمام روز هاي هفته ي گذشته به سوال کردن از مغازه ي کوچک گلفروشي سر کوچه گذشت ... 


هر روز صبح به شوق خبر آمدن نرگس ، چند دقيقه اي زودتر بيرون مي رفتم و پيش از سوار شدن به سرويس ، سراغ دسته چشم هاي منتظر را مي گرفتم ..


هر روز هفته ي پيش با جان و دل به انتظار نرگس گذشت ...


اگر هم صبحي بود که سوالي نمي پرسيدم و جاي خالي نرگس هاي همان سطل زرد پلاستيکي گوشه ي ويترين شيشه اي مغازه گوياي ادامه ي اين انتظار بود ، لبخندي نثار شده و سلامي به گرمي ، مي شد تحفه و آغاز آن روز پدر مهربان گل هاي پشت هم صف کشيده ...


حتي اگر شرم نبود ِنرگس ، گونه هاي صباي عاشق را تر مي کرد و نم باران مي زد ، با آنکه هيچ چيز نرگس نمي شد اما ، عطر رز ، ليليم ، آلسترومريا يا هر زيبا گل ديگري را مي دادم به دستش تا رايحه افشاند .. تا بگردد در شهر ، تا سر زند به هر کوي ...  رايحه ي انتظار نرگس ها ... 


نرگس ، هم خودش و هم انتظارش دوست داشتني و قابل احترام بود ...


نرگس در آستانه ي فصلي سرد چشم مي گشود ، در بيداد نا اميدي ِ خاکي که حسرت دانه اي را در دلش مي پروريد و سرماي بي رحم زمستان ، دلش را سرد و سرد تر مي کرد ...


نرگس ، درست کودکي بود که پس از مدت ها ، جوانه ي بودنش در وجود مادري که تمام اين سال ها را به دعا سپري کرده بود ، به نذر ، به نياز دميده شده بود ...


نرگس پاسخ دست هاي بر دعا برکشيده ي درختهاي زرد بود ... 


آغازي شيرين در پاياني سرد ... 


نرگس تجلي ِ اميد بود ...


اميد در اوج سرماي استخوان سوز روزگار .. 


نرگس تجلي دست هاي گرم خدا بود ، تلالو نور بود ... 


درست مثل من ...


دختري در آستانه ي فصلي سرد که درست يازدهم بهمن ماه در ميانه ي بي رحم  زمستان  ، پس از سيزده سال انتظار مادري ، مادرانه ؛ نورش بر زندگي تابيده شده بود ...


دختري که تجلي مقاومت بود ، درست شبيه نرگس که در اوج مرگ ِزندگي ، در حضيض خورشيدي و در بيداري ابر هاي افسرده سر ز زير خاک هاي سفت و پوشيده از يخ ، بيرون مي زد ... 


نرگس ، تجلي اميد بود ...


پيام آور روز هاي خوب ...


دختري که بروي دست نرگس ها از خاک هاي سفت و پوشيده از يخ ، آرام آرام سر برآورده بود ... 


دختري که درست بيداد خفقان تنگ و تاريک سکوت زمستان را شکسته بود ...


مو هاي مشکي اش ، رسولي بود که حتي ظاهرش مهر تاييدي بود بر ايستادگي تمام قدش مقابل سفيدي برف هاي ظالم که بلور هاي ريزش با تمام کوچکي ،  دست بودند و قفل شده ، ايستاده بودند به مقابل مايه ي حياتي که حالا روزگار انتظار آزادي اش را مي کشد ... 


لب هاي سرخش طنين تطهير انقلاب سرخ به خون جوشيده اي درست از قلب هاي دست کوبيده بر زندان سينه و سفيدي صورتش آهنگ وجودي زلال را بر طبل سينه مي کوفت ... 


گرماي نفس هايش لرزه بر اندام زندان بانان آب روان مي انداخت ، از حرارت محبتش ، مايه ي حيات آزادي پيشه مي کرد و بلور هاي ريز ز شرم طريق آب شدن پيش مي گرفتند ... 


زمين ز شور و شوق ظهور او درست در ميانه ي زمستان ، به دور خويش چرخ زنان آواز سرور سر مي داد ... 


کائنات بر قدم هايش بوسه مي زدند و نسيم ملازم و ماهتاب چراغدار او بود ... 


شبنم هميشه دهانش لق مي زد ... هر صبح ، بي تابي شب را هنگام تحويل آسمان به روز و وداع با حوري پا بر زمين نهاده ، لو مي داد ... 


خاک ز تواضع او ، خاک شده بود ...


مژه بر هم مي زد و دنيايي به هم مي خورد ... 


دخترک بزرگ شد ، بزرگ و بزرگ تر ...


بزرگ و رعنا ..


دخترک بزرگ شد .. 


دختري که اين چنين هستي بر نفس هايش آئين جنون پيشه مي کرد ، قد کشيد ... 


حال مدت زيادي نمانده به همان ماه ، همان روز .. همان زمستان سرد و برفي ...


همان سال روز ... 


يازده بهمن ، از دور خود نمايي مي کند


اما


 ؛


اما حالا چند روزي مي شود که سطل زرد پلاستيکي پر از نرگس گلفروشي کوچک سر خيابان ، پشت همان ويترين شيشه اي خودنمايي مي کند ، چند روزي مي شود که زانوان دخترک سنگيني مي کنند و به سختي به دنبال خويش مي کشانتشان ... گويي دو وزنه بر جانش بسته اند تا چشمانش را به عمق يک خواب عميق ببندد و آرام به بلنداي يک پرواز خودش را از بلنداي پنجره ي اتاقش رها کند ... چند روزي مي شود که عطر نرگس کوچه را برداشته و دخترک ، بي لبخند ، بي سلام ؛ هر روز راس همان ساعتي که سرويس مي آيد ، بيرون مي آيد و نگاه بي تفاوتش گه گاه اتفاقي به نرگس ها بر مي خورد ...


چند روزي مي شود که ديگر آن طره به سياهي قبل و آن لعل رنگين به سرخي پيش و آن سفيدي صورت به رخشاني قبل نيست ... 


حالا چند روزي مي شود که نفس هايش گرم نيست ...


هوا خيلي سرد است


خيلي سرد ...


آرام بگويم ...


حالا چند روزي مي شود که نفس هايش  سرد و دست هايش از هوا سرد تر شده اند ... 


دخترک مقاوم تنها ايستاده 


حالا چند روزي است


که قامت خميده ، از روبروي غم پنجره ها ، مي گذرد ... 


 


ـــ


#س_شيرين_فرد هفدهم دي ماه سال يکهزار و سيصد و نود و شش


+ نرگس ها ، دير آمدند ... ! 


+ خدايا شکرت ... بابت همه چيز ... 

 


 


منبع این نوشته : منبع
نرگس ,روزي ,درست ,هايش ,آرام ,زمستان ,ويترين شيشه ,انتظار نرگس

در آستانه ي فصلي سرد

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


تمام روز هاي هفته ي گذشته به سوال کردن از مغازه ي کوچک گلفروشي سر کوچه گذشت ... 


هر روز صبح به شوق خبر آمدن نرگس ، چند دقيقه اي زودتر بيرون مي رفتم و پيش از سوار شدن به سرويس ، سراغ دسته چشم هاي منتظر را مي گرفتم ..


هر روز هفته ي پيش با جان و دل به انتظار نرگس گذشت ...


اگر هم صبحي بود که سوالي نمي پرسيدم و جاي خالي نرگس هاي همان سطل زرد پلاستيکي گوشه ي ويترين شيشه اي مغازه گوياي ادامه ي اين انتظار بود ، لبخندي نثار شده و سلامي به گرمي ، مي شد تحفه و آغاز آن روز پدر مهربان گل هاي پشت هم صف کشيده ...


حتي اگر شرم نبود ِنرگس ، گونه هاي صباي عاشق را تر مي کرد و نم باران مي زد ، با آنکه هيچ چيز نرگس نمي شد اما ، عطر رز ، ليليم ، آلسترومريا يا هر زيبا گل ديگري را مي دادم به دستش تا رايحه افشاند .. تا بگردد در شهر ، تا سر زند به هر کوي ...  رايحه ي انتظار نرگس ها ... 


نرگس ، هم خودش و هم انتظارش دوست داشتني و قابل احترام بود ...


نرگس در آستانه ي فصلي سرد چشم مي گشود ، در بيداد نا اميدي ِ خاکي که حسرت دانه اي را در دلش مي پروريد و سرماي بي رحم زمستان ، دلش را سرد و سرد تر مي کرد ...


نرگس ، درست کودکي بود که پس از مدت ها ، جوانه ي بودنش در وجود مادري که تمام اين سال ها را به دعا سپري کرده بود ، به نذر ، به نياز دميده شده بود ...


نرگس پاسخ دست هاي بر دعا برکشيده ي درختهاي زرد بود ... 


آغازي شيرين در پاياني سرد ... 


نرگس تجلي ِ اميد بود ...


اميد در اوج سرماي استخوان سوز روزگار .. 


نرگس تجلي دست هاي گرم خدا بود ، تلالو نور بود ... 


درست مثل من ...


دختري در آستانه ي فصلي سرد که درست يازدهم بهمن ماه در ميانه ي بي رحم  زمستان  ، پس از سيزده سال انتظار مادري ، مادرانه ؛ نورش بر زندگي تابيده شده بود ...


دختري که تجلي مقاومت بود ، درست شبيه نرگس که در اوج مرگ ِزندگي ، در حضيض خورشيدي و در بيداري ابر هاي افسرده سر ز زير خاک هاي سفت و پوشيده از يخ ، بيرون مي زد ... 


نرگس ، تجلي اميد بود ...


پيام آور روز هاي خوب ...


دختري که بروي دست نرگس ها از خاک هاي سفت و پوشيده از يخ ، آرام آرام سر برآورده بود ... 


دختري که درست بيداد خفقان تنگ و تاريک سکوت زمستان را شکسته بود ...


مو هاي مشکي اش ، رسولي بود که حتي ظاهرش مهر تاييدي بود بر ايستادگي تمام قدش مقابل سفيدي برف هاي ظالم که بلور هاي ريزش با تمام کوچکي ،  دست بودند و قفل شده ، ايستاده بودند به مقابل مايه ي حياتي که حالا روزگار انتظار آزادي اش را مي کشد ... 


لب هاي سرخش طنين تطهير انقلاب سرخ به خون جوشيده اي درست از قلب هاي دست کوبيده بر زندان سينه و سفيدي صورتش آهنگ وجودي زلال را بر طبل سينه مي کوفت ... 


گرماي نفس هايش لرزه بر اندام زندان بانان آب روان مي انداخت ، از حرارت محبتش ، مايه ي حيات آزادي پيشه مي کرد و بلور هاي ريز ز شرم طريق آب شدن پيش مي گرفتند ... 


زمين ز شور و شوق ظهور او درست در ميانه ي زمستان ، به دور خويش چرخ زنان آواز سرور سر مي داد ... 


کائنات بر قدم هايش بوسه مي زدند و نسيم ملازم و ماهتاب چراغدار او بود ... 


شبنم هميشه دهانش لق مي زد ... هر صبح ، بي تابي شب را هنگام تحويل آسمان به روز و وداع با حوري پا بر زمين نهاده ، لو مي داد ... 


خاک ز تواضع او ، خاک شده بود ...


مژه بر هم مي زد و دنيايي به هم مي خورد ... 


دخترک بزرگ شد ، بزرگ و بزرگ تر ...


بزرگ و رعنا ..


دخترک بزرگ شد .. 


دختري که اين چنين هستي بر نفس هايش آئين جنون پيشه مي کرد ، قد کشيد ... 


حال مدت زيادي نمانده به همان ماه ، همان روز .. همان زمستان سرد و برفي ...


همان سال روز ... 


يازده بهمن ، از دور خود نمايي مي کند


اما


 ؛


اما حالا چند روزي مي شود که سطل زرد پلاستيکي پر از نرگس گلفروشي کوچک سر خيابان ، پشت همان ويترين شيشه اي خودنمايي مي کند ، چند روزي مي شود که زانوان دخترک سنگيني مي کنند و به سختي به دنبال خويش مي کشانتشان ... گويي دو وزنه بر جانش بسته اند تا چشمانش را به عمق يک خواب عميق ببندد و آرام به بلنداي يک پرواز خودش را از بلنداي پنجره ي اتاقش رها کند ... چند روزي مي شود که عطر نرگس کوچه را برداشته و دخترک ، بي لبخند ، بي سلام ؛ هر روز راس همان ساعتي که سرويس مي آيد ، بيرون مي آيد و نگاه بي تفاوتش گه گاه اتفاقي به نرگس ها بر مي خورد ...


چند روزي مي شود که ديگر آن طره به سياهي قبل و آن لعل رنگين به سرخي پيش و آن سفيدي صورت به رخشاني قبل نيست ... 


حالا چند روزي مي شود که نفس هايش گرم نيست ...


هوا خيلي سرد است


خيلي سرد ...


آرام بگويم ...


حالا چند روزي مي شود که نفس هايش  سرد و دست هايش از هوا سرد تر شده اند ... 


دخترک مقاوم تنها ايستاده 


حالا چند روزي است


که قامت خميده ، از روبروي غم پنجره ها ، مي گذرد ... 


 


ـــ


#س_شيرين_فرد هفدهم دي ماه سال يکهزار و سيصد و نود و شش


+ نرگس ها ، دير آمدند ... ! 


+ خدايا شکرت ... بابت همه چيز ... 

 


 


منبع این نوشته : منبع
نرگس ,روزي ,درست ,هايش ,آرام ,زمستان ,ويترين شيشه ,انتظار نرگس

اينجا کسي نيست که چشم هايم برايش مهم باشد !؟

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


دوازده تا پانزده مرتبه در دقيقه ... يک ضرب و تقسيم ساده نشان مي دهد که بيش از ده هزار بار در تمام طول اين بيست و چهار ساعت لعنتي ، پلک مي زنيم ... امروز مي شود سه روز ! دقيقا سه روز که خون مردگي زير چشمم ثانيه به ثانيه بيشتر و بيشتر مي شود ،جالب است ! خون هم فهميده اين رگ ها ارزش جريان ندارند ، نشسته گوشه اي و مرده ... !  سه روزي که عين ده هزار بارش جان مي دهم ... مگر يک پلک چقدر وزن دارد ؟! چقدر عصب در همين چند سانتي متر مربع جاي مي گيرند ، چقدر پتانسيل درد دارد اصلا مگر يک ضرب پلک چقدر فشار مي آورد ؟!  يا يک پلک تا چه حد توان ورم کردن دارد !؟!


از امروز صبح چشم چپم نيمه باز مانده ، از امروز صبح دردش امان بريده . از امروز صبح خون مردگي اش رسيده تا به نزديکي گونه ام ، از امروز صبح تار ميبينم ، از امروز صبح ... .


دردش ، دردي نيست ! تاري ديدش ، هرچقدر کلافه کننده اما مهم نيست ! سردردي که باعثش شده نيز هم ... ! کبودي اش هم با يک کاور ضد آفتاب رنگدانه دار پانصد و بيست هزار توماني و عينک دودي تيره ي بزرگي که نصف صورتم را بپوشاند هر روز صبح حل مي شود ! اما درد ، درد نديدن هاست ... ! درد اين است که پدرم سه روز است نپرسيده نازک گلش چه شده ؟! سه روز است مادرم چشم هايم را دقيق نديده ... درشان زندگي نکرده ... ! درد آن است که کسي نبود که در تمام اين سه روز بگويد ، ساجده ... ! درد ، درد تنهايي است ... درد ، درد اشک ريختن هاست ... درد ، درد چشم نيست ... درد نديدن هاست ... اصلا درد ، درد فهميدن هاست ... سه روزي که چشم هاي تو ، مهم ترين عضو بدن يک دختر ، دريچه ي جان و عامل دنيا را نديده اند ، پس عمري است خودت را هم به زور در ديدشان گنجانده اي ! 


تراژدي هر روز ، تکرار مي شود ... مي رسم به خانه ، آرام آرام دست هايم را تر مي کنم و با احتياط دردناکي کف را سوي چشم هايم مي برم ... رنگدانه ها آرام آرام سر مي خورند ، آرام آرام تناژ قرمز و بنفش ملايمي سلام مي کند ... چشم هايم به چشم هايش در آينه دوخته مي شود ... خوبي دختر ؟!


 


ــــ


+‌برزخ ... ! راستي ! دهخدا حال اين روز هاي مرا ديده بود ؟! 


+ جان دادني که حتي نوشتن هم دوايش نيست گويي همان احتضاري است که آرام آرام دارد طعم ملک الموت را به جانت مي چشاند ! 


+ امروز دلم رو زدم به دريا ، عينکم رو برداشت و صاف زل زدم تو چشم هاشون ... درد نديدنش حتي با تقلب ، قلبم رو فشرد  ! 


#س_شيرين_فرد


 


اينجا کسي نيست که چشم هايم برايش مهم باشد !؟ 


يکجور هايي هل من ناصر است ! که نجاتم دهد از اين گرداب درد ، از اين تنگ بلا ... ! شايد هم يکجور هايي طلب دلگرمي است ... يا يک جمله ي خبري ! که نمي خواهم باورش کنم ! 


 


منبع این نوشته : منبع
آرام ,هايم ,نيست ,هاست ,چقدر ,هزار ,آرام آرام ,هايم برايش ,نديدن هاست

اينجا کسي نيست که چشم هايم برايش مهم باشد !؟

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


دوازده تا پانزده مرتبه در دقيقه ... يک ضرب و تقسيم ساده نشان مي دهد که بيش از ده هزار بار در تمام طول اين بيست و چهار ساعت لعنتي ، پلک مي زنيم ... امروز مي شود سه روز ! دقيقا سه روز که خون مردگي زير چشمم ثانيه به ثانيه بيشتر و بيشتر مي شود ،جالب است ! خون هم فهميده اين رگ ها ارزش جريان ندارند ، نشسته گوشه اي و مرده ... !  سه روزي که عين ده هزار بارش جان مي دهم ... مگر يک پلک چقدر وزن دارد ؟! چقدر عصب در همين چند سانتي متر مربع جاي مي گيرند ، چقدر پتانسيل درد دارد اصلا مگر يک ضرب پلک چقدر فشار مي آورد ؟!  يا يک پلک تا چه حد توان ورم کردن دارد !؟!


از امروز صبح چشم چپم نيمه باز مانده ، از امروز صبح دردش امان بريده . از امروز صبح خون مردگي اش رسيده تا به نزديکي گونه ام ، از امروز صبح تار ميبينم ، از امروز صبح ... .


دردش ، دردي نيست ! تاري ديدش ، هرچقدر کلافه کننده اما مهم نيست ! سردردي که باعثش شده نيز هم ... ! کبودي اش هم با يک کاور ضد آفتاب رنگدانه دار پانصد و بيست هزار توماني و عينک دودي تيره ي بزرگي که نصف صورتم را بپوشاند هر روز صبح حل مي شود ! اما درد ، درد نديدن هاست ... ! درد اين است که پدرم سه روز است نپرسيده نازک گلش چه شده ؟! سه روز است مادرم چشم هايم را دقيق نديده ... درشان زندگي نکرده ... ! درد آن است که کسي نبود که در تمام اين سه روز بگويد ، ساجده ... ! درد ، درد تنهايي است ... درد ، درد اشک ريختن هاست ... درد ، درد چشم نيست ... درد نديدن هاست ... اصلا درد ، درد فهميدن هاست ... سه روزي که چشم هاي تو ، مهم ترين عضو بدن يک دختر ، دريچه ي جان و عامل دنيا را نديده اند ، پس عمري است خودت را هم به زور در ديدشان گنجانده اي ! 


تراژدي هر روز ، تکرار مي شود ... مي رسم به خانه ، آرام آرام دست هايم را تر مي کنم و با احتياط دردناکي کف را سوي چشم هايم مي برم ... رنگدانه ها آرام آرام سر مي خورند ، آرام آرام تناژ قرمز و بنفش ملايمي سلام مي کند ... چشم هايم به چشم هايش در آينه دوخته مي شود ... خوبي دختر ؟!


 


ــــ


+‌برزخ ... ! راستي ! دهخدا حال اين روز هاي مرا ديده بود ؟! 


+ جان دادني که حتي نوشتن هم دوايش نيست گويي همان احتضاري است که آرام آرام دارد طعم ملک الموت را به جانت مي چشاند ! 


+ امروز دلم رو زدم به دريا ، عينکم رو برداشت و صاف زل زدم تو چشم هاشون ... درد نديدنش حتي با تقلب ، قلبم رو فشرد  ! 


#س_شيرين_فرد


 


اينجا کسي نيست که چشم هايم برايش مهم باشد !؟ 


يکجور هايي هل من ناصر است ! که نجاتم دهد از اين گرداب درد ، از اين تنگ بلا ... ! شايد هم يکجور هايي طلب دلگرمي است ... يا يک جمله ي خبري ! که نمي خواهم باورش کنم ! 


 


منبع این نوشته : منبع
آرام ,هايم ,نيست ,هاست ,چقدر ,هزار ,آرام آرام ,هايم برايش ,نديدن هاست

دلش آرام شد ....

بسم الله الرحمن الرحيم 


 


 


کليد را در قفل مي اندازد ، مي چرخاند و مي چرخاند و مي چرخاند . به گردش آخر که مي رسد ، دست هايش ناي چرخيدن ندارند ... ! تمام توانش را مي ريزد در دست هايش ، مي چرخاند ... محکم ... درد شديدي در انگشتانش فوران مي کند . مثل تمام دقائق قبل ، زانوانش مي لرزند ، دست هايش به رعشه افتاده اند . کسي خانه نيست ... دودستي سعي مي کند ... هوا سرد است ، مي بارد ... درد استخوان سوز تا عمق جان مي رود ، خوبي بارشش اين است که لااقل تنها نيست ! فشار مي دهد ، صداي باز شدن زبانه مي آيد و در باز مي شود . ديگر دست هايش از درد و سرما بي حسند اما هرچه سعي مي کند تکانشان دهد ، تمام اراده اش براي بالا بردن دست ها ، مي شود لرزش ! يک لرزش عميق بي انتها تا عمق جان ... ! 


 


دخترک دلش يک آغوش گرم مي خواهد . يک آغوشي که بکشدش در خودش و غرق شود در آن ... يک آغوشي که تا انتهاي بي نهايت او را در بر بگيرد و رهايش نکند . دخترک يک شانه مي خواهد ، يک شانه در آغوشي گرم که بشود تکيه گاه تمام اين بي خوابي هاي اخير ، بي تابي ها ... که بشود پناه تمام اين بي پناهي ها ، اشک هاي شبانه و خنده هاي روزانه ... 


 


دست بر ديوار مي گذارد ، مدد ميطلبد ز در و ديوار ، کيفش به زمين مي کشد و خودش به زحمت ، پله ها را بالا مي آيد ... مي لرزد ... 


 


دخترک دلش يک آغوش گرم مي خواهد که تمام سرماي اين مدت را از جانش به در کند . دخترک ، دلش ، دستي بر پريشاني تمام اين سال هاي موهايش را مي خواهد ... دخترک دلش لالايي مي خواهد ، دلش خواب مي خواهد ... 


 


آرام آرام باد ، دخترک را در آغوش مي کشد . دست هايش را مي برد تا روي مو هاي پريشانش ، دست مي کشد ... نسيم او را در آغوش خود غرق مي کند ؛ دخترک ، مي پرد ... ! 


 


 


ـــــــ


#س_شيرين_فرد 


 


منبع این نوشته : منبع
تمام ,دخترک ,هايش ,آغوش ,چرخاند ,آغوشي

دلش آرام شد ....

بسم الله الرحمن الرحيم 


 


 


کليد را در قفل مي اندازد ، مي چرخاند و مي چرخاند و مي چرخاند . به گردش آخر که مي رسد ، دست هايش ناي چرخيدن ندارند ... ! تمام توانش را مي ريزد در دست هايش ، مي چرخاند ... محکم ... درد شديدي در انگشتانش فوران مي کند . مثل تمام دقائق قبل ، زانوانش مي لرزند ، دست هايش به رعشه افتاده اند . کسي خانه نيست ... دودستي سعي مي کند ... هوا سرد است ، مي بارد ... درد استخوان سوز تا عمق جان مي رود ، خوبي بارشش اين است که لااقل تنها نيست ! فشار مي دهد ، صداي باز شدن زبانه مي آيد و در باز مي شود . ديگر دست هايش از درد و سرما بي حسند اما هرچه سعي مي کند تکانشان دهد ، تمام اراده اش براي بالا بردن دست ها ، مي شود لرزش ! يک لرزش عميق بي انتها تا عمق جان ... ! 


 


دخترک دلش يک آغوش گرم مي خواهد . يک آغوشي که بکشدش در خودش و غرق شود در آن ... يک آغوشي که تا انتهاي بي نهايت او را در بر بگيرد و رهايش نکند . دخترک يک شانه مي خواهد ، يک شانه در آغوشي گرم که بشود تکيه گاه تمام اين بي خوابي هاي اخير ، بي تابي ها ... که بشود پناه تمام اين بي پناهي ها ، اشک هاي شبانه و خنده هاي روزانه ... 


 


دست بر ديوار مي گذارد ، مدد ميطلبد ز در و ديوار ، کيفش به زمين مي کشد و خودش به زحمت ، پله ها را بالا مي آيد ... مي لرزد ... 


 


دخترک دلش يک آغوش گرم مي خواهد که تمام سرماي اين مدت را از جانش به در کند . دخترک ، دلش ، دستي بر پريشاني تمام اين سال هاي موهايش را مي خواهد ... دخترک دلش لالايي مي خواهد ، دلش خواب مي خواهد ... 


 


آرام آرام باد ، دخترک را در آغوش مي کشد . دست هايش را مي برد تا روي مو هاي پريشانش ، دست مي کشد ... نسيم او را در آغوش خود غرق مي کند ؛ دخترک ، مي پرد ... ! 


 


 


ـــــــ


#س_شيرين_فرد 


 


منبع این نوشته : منبع
تمام ,دخترک ,هايش ,آغوش ,چرخاند ,آغوشي

قشنگترين چشم هاي دنيا

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


حس ِ ديدن چشم هاي خوشبخت ترين دختر دنيا ، لذتي نبود که بخواهم به سادگي از کنارش ، بي تفاوت عبور کنم ... 


چشم هاي خوشبخت ترين دختر دنيا ، قشنگ ترين چشم هاي دنيايند ... 


چشم هايي که از برق دويده در نگاهشان مي توان فهميد که به دنبال خوشبختي در اين دنيا نبايد گشت ! خوشبختي مفهوم فراتر از دنيايي است که برق چشمان خوشبخت ترين دخترش ، از او مي بُرد ... ! 


قشنگ ترين چشم هاي دنيا مي توانند روي صورت هر کسي جا خوش کنند و لذت ديدنشان بر صورت عزيزترين دوستانم ، لذت کمي نبود ... !


سه روز گذشته به عشق نگاه کردن چشم هايي گذشت که دريچه ي جان و دروازه ي وجودند ...


دوست داشتم ، زيباترين خاطره اي باشم که حتي پس از مرگم فکر کردنم لبخندي و فاتحه اي را آرام برايم بخرد ... 


دوست داشتم خوشبختي را ولو براي ثانيه اي آرام آرام بخزانم در خوني که مي تپد به سراسر وجود عزيزانم .. چون ديگر سراسر عمر مي شود عشق به همان يک لحظه ... 


فشنگ ترين هديه ، قشنگ ترين چشمان دنيا بود ...


چشماني که در آسمان و زمين بي مانند بود ، قشنگ ترين هديه ، چشمان خوشبخت ترين دختر دنيا بود ...


بي شک هيچ چشمي زيباتر از چشم هاي دختري که جانش گواه اميد اوست ، نيست ... چشماني که از نگاهشان لاله مي رويد و به اشکشان کائنات بايد پاسخگوي دادگاه عدل الهي باشند ...


چشمان مقدس تطهير شده به اشکي که هيچ گاه ، هيچ گاه بي وضو نبايد دست بر آنان کشيد ... !


صورت گرم ريحانه اولين چهره اي بود که به زيباترين چشمان دنيا افتخار مي داد ... درست وقتي درب خانه را باز کرد و مرا با کيکي که شمع هجده رويش بود ديد ...


شمعي که در تمام عمر يکبار به دست باد سپرده مي شود و بي مانند ترين تولد دنياست ...


هجده سالگي بي همتاست ، خاص است ... متفاوت است ... 


دختر ها در تمام طول عمرشان يکبار هجده ساله مي شوند و بعد تا آخر عمر در همان شور و شوق هجده سالگي مي مانند ...


حتي اگر به نامردي سرکوب شوند و بيداد خفقان بر گلوي پر ز آواز جواني شان ، مهر زند باز هم شب ها وقتي که همه خوابند يواشکي شروع مي کنند به خواندن ...


قناري ها نوت از نواي دلنشين مادراني بر مي دارند که آرام دست بر شکم مي کشند و براي نازدانه وجودي که درونشان مي تپد ، زمزمه مي کنند ؛ دو ، رِ ، مي ، فا  ... 


و شکوفه ز لطافت اين دو عدد کنار هم تقليد مي کند ... 


يک ، هشت ...


هجده سن چادر هاي خاکي است ، سن عاشقانه بر سينه کوفتن هاست ... آرام بگويم ، هجده ، سن زهرايي هاست (‌ سلام الله عليها ) 


هجده سالگي خيلي بي مانند و مقدس است ...


خيلي ...


و به تبع هديه اش هم بايد بي مانند باشد ... 


يک شنبه ، روز چشم هاي خوشبخت ترين ريحانه ي دنيا در تمام تقويم ها بود ...


يک شنبه ريحانه از دنيا بريده بود ، يک شنبه ريحانه سکوت کرده بود ، سکوتي که در آن آواي مادرانگي بر تمام پروانه ها سر مي داد و لالايي عشق بر جان شاپرک ها مي خواند ...


اين هفته ، هفته ي خوشبختي قشنگ ترين چشم هاي هجده ساله مادرانه هاي بي مانند بود ... 


چهارشنبه ، اين چشم ها متعلق به حنانه بود


چشم هايي که خيره کيک روي تخت پر از لباس پرت شده و بهم ريخته را نگاه مي کردند و درشان شور ، طبل مي زد ... 


به چشم هاي حنانه خيره شده بودم ..


به چشم هايي که زيباتر از آن ها در دنيا نبود ...


به چشم هايي که جاني شاد را به نابي هجده سالگي گواه مي داد ...


به چشم هاي حنانه خيره شده بودم ...


چشم هاي غمگينم به چشم هاي حنانه خيره شده بودند ... 


ديدن قشنگ ترين چشم هاي دنيا ، کار ساده ايست ... 


فقط کافي است حواست به دخترانه اي باشد ، درست وقتي که حواسش به خودش نيست !


و چشم هاي مادر وقتي که کيک تولدي را بعد سالها مي بينند ، چقدر ديدني است ! 


قطعا زيبا ترين چشمان دنيا چشمان يک دختر است 


دختري که لحظه اي از شور و تاب و تب دنيا ببرد ، لحظه اي به هيچ چيز فکر نکند ، جز خوشبختي ... 


چشم هاي غمگينم درست در تير رس نگاه چشم هاي حنانه بود و چشم هاي ريحانه درست در مقابلشان ...


تمام اين مدت ، تمام اين هجده سال وقت فکر کردن به خودم را نداشتم ...


خودم بايد حواسم به خودم مي بود چيزي که اين اواخر خسته ام کرده و ترجيح داده ام تا اگر حواسي بناست جمع من باشد لااقل حواس من نباشد !


خسته شده ام از تمام اين سال ها مردانه جنگيدن ها ... 


براي يک لحظه ؛


دلم خواست .. 


چه مي شد من هم خوشبخت ترين دختر دنيا بودم و براي ثانيه اي ، قشنگترين چشمان دنيا از آن من مي شد ؟!


 


ــــ


+ امشب چقدر غمگينه ...


+ شمع هجدهم مثل سال هاي قبل بايد توي تنهايي فوت بشه ... 


#س_شيرين_فرد


 


منبع این نوشته : منبع
دنيا ,ترين ,هجده ,چشمان ,تمام ,خوشبخت ,خوشبخت ترين ,قشنگ ترين ,چشمان دنيا ,دختر دنيا ,ترين دختر

قشنگترين چشم هاي دنيا

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


حس ِ ديدن چشم هاي خوشبخت ترين دختر دنيا ، لذتي نبود که بخواهم به سادگي از کنارش ، بي تفاوت عبور کنم ... 


چشم هاي خوشبخت ترين دختر دنيا ، قشنگ ترين چشم هاي دنيايند ... 


چشم هايي که از برق دويده در نگاهشان مي توان فهميد که به دنبال خوشبختي در اين دنيا نبايد گشت ! خوشبختي مفهوم فراتر از دنيايي است که برق چشمان خوشبخت ترين دخترش ، از او مي بُرد ... ! 


قشنگ ترين چشم هاي دنيا مي توانند روي صورت هر کسي جا خوش کنند و لذت ديدنشان بر صورت عزيزترين دوستانم ، لذت کمي نبود ... !


سه روز گذشته به عشق نگاه کردن چشم هايي گذشت که دريچه ي جان و دروازه ي وجودند ...


دوست داشتم ، زيباترين خاطره اي باشم که حتي پس از مرگم فکر کردنم لبخندي و فاتحه اي را آرام برايم بخرد ... 


دوست داشتم خوشبختي را ولو براي ثانيه اي آرام آرام بخزانم در خوني که مي تپد به سراسر وجود عزيزانم .. چون ديگر سراسر عمر مي شود عشق به همان يک لحظه ... 


فشنگ ترين هديه ، قشنگ ترين چشمان دنيا بود ...


چشماني که در آسمان و زمين بي مانند بود ، قشنگ ترين هديه ، چشمان خوشبخت ترين دختر دنيا بود ...


بي شک هيچ چشمي زيباتر از چشم هاي دختري که جانش گواه اميد اوست ، نيست ... چشماني که از نگاهشان لاله مي رويد و به اشکشان کائنات بايد پاسخگوي دادگاه عدل الهي باشند ...


چشمان مقدس تطهير شده به اشکي که هيچ گاه ، هيچ گاه بي وضو نبايد دست بر آنان کشيد ... !


صورت گرم ريحانه اولين چهره اي بود که به زيباترين چشمان دنيا افتخار مي داد ... درست وقتي درب خانه را باز کرد و مرا با کيکي که شمع هجده رويش بود ديد ...


شمعي که در تمام عمر يکبار به دست باد سپرده مي شود و بي مانند ترين تولد دنياست ...


هجده سالگي بي همتاست ، خاص است ... متفاوت است ... 


دختر ها در تمام طول عمرشان يکبار هجده ساله مي شوند و بعد تا آخر عمر در همان شور و شوق هجده سالگي مي مانند ...


حتي اگر به نامردي سرکوب شوند و بيداد خفقان بر گلوي پر ز آواز جواني شان ، مهر زند باز هم شب ها وقتي که همه خوابند يواشکي شروع مي کنند به خواندن ...


قناري ها نوت از نواي دلنشين مادراني بر مي دارند که آرام دست بر شکم مي کشند و براي نازدانه وجودي که درونشان مي تپد ، زمزمه مي کنند ؛ دو ، رِ ، مي ، فا  ... 


و شکوفه ز لطافت اين دو عدد کنار هم تقليد مي کند ... 


يک ، هشت ...


هجده سن چادر هاي خاکي است ، سن عاشقانه بر سينه کوفتن هاست ... آرام بگويم ، هجده ، سن زهرايي هاست (‌ سلام الله عليها ) 


هجده سالگي خيلي بي مانند و مقدس است ...


خيلي ...


و به تبع هديه اش هم بايد بي مانند باشد ... 


يک شنبه ، روز چشم هاي خوشبخت ترين ريحانه ي دنيا در تمام تقويم ها بود ...


يک شنبه ريحانه از دنيا بريده بود ، يک شنبه ريحانه سکوت کرده بود ، سکوتي که در آن آواي مادرانگي بر تمام پروانه ها سر مي داد و لالايي عشق بر جان شاپرک ها مي خواند ...


اين هفته ، هفته ي خوشبختي قشنگ ترين چشم هاي هجده ساله مادرانه هاي بي مانند بود ... 


چهارشنبه ، اين چشم ها متعلق به حنانه بود


چشم هايي که خيره کيک روي تخت پر از لباس پرت شده و بهم ريخته را نگاه مي کردند و درشان شور ، طبل مي زد ... 


به چشم هاي حنانه خيره شده بودم ..


به چشم هايي که زيباتر از آن ها در دنيا نبود ...


به چشم هايي که جاني شاد را به نابي هجده سالگي گواه مي داد ...


به چشم هاي حنانه خيره شده بودم ...


چشم هاي غمگينم به چشم هاي حنانه خيره شده بودند ... 


ديدن قشنگ ترين چشم هاي دنيا ، کار ساده ايست ... 


فقط کافي است حواست به دخترانه اي باشد ، درست وقتي که حواسش به خودش نيست !


و چشم هاي مادر وقتي که کيک تولدي را بعد سالها مي بينند ، چقدر ديدني است ! 


قطعا زيبا ترين چشمان دنيا چشمان يک دختر است 


دختري که لحظه اي از شور و تاب و تب دنيا ببرد ، لحظه اي به هيچ چيز فکر نکند ، جز خوشبختي ... 


چشم هاي غمگينم درست در تير رس نگاه چشم هاي حنانه بود و چشم هاي ريحانه درست در مقابلشان ...


تمام اين مدت ، تمام اين هجده سال وقت فکر کردن به خودم را نداشتم ...


خودم بايد حواسم به خودم مي بود چيزي که اين اواخر خسته ام کرده و ترجيح داده ام تا اگر حواسي بناست جمع من باشد لااقل حواس من نباشد !


خسته شده ام از تمام اين سال ها مردانه جنگيدن ها ... 


براي يک لحظه ؛


دلم خواست .. 


چه مي شد من هم خوشبخت ترين دختر دنيا بودم و براي ثانيه اي ، قشنگترين چشمان دنيا از آن من مي شد ؟!


 


ــــ


+ امشب چقدر غمگينه ...


+ شمع هجدهم مثل سال هاي قبل بايد توي تنهايي فوت بشه ... 


#س_شيرين_فرد


 


منبع این نوشته : منبع
دنيا ,ترين ,هجده ,چشمان ,تمام ,خوشبخت ,خوشبخت ترين ,قشنگ ترين ,چشمان دنيا ,دختر دنيا ,ترين دختر